صدای شیون می‌آمد؛ صدای شیون نی که عزیز از دست می‌دهند. من، من آشفته بودم؛ هراسان می‌چرخیدم، هراسان می‌نگریستم. خیمه‌ها، خیمه‌ها در آتش می‌سوختند. کودکان جیغ می‌زدند. گریه‌های بلند ن قلبم را لرزانده بود. اما، اما هرچه نگاه می‌کردم کسی نبود. همه‌اش بیابان بود، بیابان بود، بیابان بود، و آفتاب سوزان و صدای شیون نی که عزیز از دست می‌دهند.

با بغض دور خودم می‌چرخیدم، با بغض دنبال کسانی می‌گشتم که نبودند. لب‌هایم خشک بود، ترک برداشته بود، سراسر عطش بود. ناگهان صدای سم اسبی را از پشت سر شنیدم؛ صدای سم اسبی که روی ریگ‌های بیابان قدم می‌گذاشت، صدای سم اسبی که خسته بود انگار. چرخیدم، چرخیدم، چر.خی.دَ. و ماتم برد! تو. ماه من؟ یگانه ماه من؟ پناه من؟ اشک‌هایم جوشید، اشک‌هایم خروشید، با گلوی خراشیده از دور صدایت زدم عموووو» و به سمتت شتافتم. صدایم را شنیدی و سرت را بالا آوردی که نگاهم کنی. سرت را بالا آوردی و همه‌اش نور بودی، تو، تو همان عمو بودی. و من، آخ من این لحظه مردم، من نیست شدم، من توانم رفت، من که جانم رفت، من که جانم رفت برایت عمو عباسم. اما نرسیدم. به سمتت دویدم و نرسیدم. روی تپه‌ای، سوار بر اسبت بودی، افسار اسب سپیدت را به دست داشتی و سرت پایین بود و شانه‌هایت افتاده. غم داشتی انگار. همهٔ غم‌هایت برای من. می‌خواستم بگویم عموجانم، همه غم‌هایت برای من» اما تو هی دور می‌شدی، هی دور می‌شدی، هی دور می‌شدی. زار می‌زدم که نرو، زار می‌زدم که بمان، زار می‌زدم که عمو! آخ عمو! گلویم درد می‌کند از بغض، نرو. بمان. من همهٔ عمر این لحظه را به انتظار نشستم؛ که ببینمت، که گوشهٔ دامانت را روی چشمانم بگذارم و بگویم چشمانم فدایت عباس، قلبم فدایت عباس، جان بی‌ارزشم فدایت عباس، من فدایت عباس.» اما تو به سمت خیمه‌ها پیش می‌رفتی. دست بلند کردم که بگیرمت؛ که نگذارم این همه دور شوی. دست من اما کوتاه بود. نرسیدم. مثل تو که نرسیدی؛ که به خیمه‌ها نرسیدی و بر زمین افتادی. دیگر پاهایم توان ایستادن نداشت. زانوانم می‌لرزید؛ مثل بیدی که باد لای شاخ و برگ‌هایش پیچیده باشد. افتادم، زانو زدم، زار زدم. دیگر نبودی. دیگر نمی‌دیدمت. آخ! کاش می‌شد همان لحظه که سرت را بالا آوردی، می‌مردم. کاش همانجا زندگی تمام می‌شد. که ندیدنت یک درد بود و دلتنگی بعد از دیدنت، هزار هزار درد است. 

بعد از آن حال پریشانِ از دست دادنت، آدم‌ها آمدند؛ آدم‌ها آمدند و هدفون و دستگاه روی چشمم را برداشتند، آدم‌ها زیر بازوانم را گرفتند و برایم آب و خرما آوردند، آدم‌ها با بغض در گوشم گفتند آرام باش. اما من. دیگر نتوانستم آرام باشم. مگر تو همه بودی برایم که ببینمت و آب در دلم تکان نخورد؟ نه! تو ماه من بودی، پناه من بودی، آموزگار من بودی، تو گنج من بودی. دیدمت، ویرانه بودم، ویرانه‌تر شدم. دیدمت، دیوانه بودم، دیوانه‌تر شدم. رفتم یک‌گوشه نشستم و آرام آرام اشک ریختم و با قلب بی‌قرارم، مرورت کردم. به گمانم من به این دلیل زنده ماندم، که یک‌روز از روزهای نوزده‌سالگی‌ام، گوشهٔ گار شهدا، در عالم مجاز ببینمت و برای همیشه این گنج را در دل و جان و خاطرم نگه دارم؛ که من همهٔ عمر این لحظه را به انتظار نشستم.

 

پی‌نوشت: امشب غمش، قلبم را پاره پاره کرده. و اگر نمی‌نوشتم، شاید می‌مردم. آخ! عمو عباسم.


مشخصات

  • دانلود + ادامه مطلب (منبع اصلی)
  • کلمات کلیدی: صدای ,بودی، ,بود، ,آرام ,لحظه ,آدم‌ها ,صدای شیون ,بیابان بود، ,فدایت عباس، ,غم‌هایت برای ,بود، بیابان
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارشدهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

خانه ی آناناس خبری forex trader هتل های مشهد مجله دانستنی ها جالب Detective آشیانه صبغه الله نوشته های یک دانشجو نیاز باکس